يك خانم روسي و يك آقاي كانادايي با هم ازدواج كردند و زندگي شادي را در تورنتو آغاز كردند...
طفلكي خانم ، زبان انگليسي بلد نبود اما مي توانست با شوهرش ارتباط برقرار كند.
مشكل وقتي شروع شد كه خانم براي خريد مايحتاج روزانه بيرون رفت.
يك روز او براي خريد ران مرغ به مغازه قصابي رفت.اما نمي دانست ران مرغ به زبان انگليسي چه مي شود . براي همين اول دست هايش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پايين كرد و صداي مرغ درآورد. بعد پايش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد !
روز بعد او مي خواست سينه مرغ بخرد. بازهم او نمي دانست كه سينه مرغ به انگليسي چه مي شود. دوباره با دست هايش مانند مرغ بال بال زد و صداي مرغ درآورد. بعد دگمه هاي پالتو اش را باز كرد و به سينه خودش اشاره كرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سينه مرغ داد
روز سوم خانم ، طفلك مي خواست سوسيس بخرد. او نتوانست راهي پيدا كند تا اين يكي را به فروشنده نشان بدهد. اين بود كه شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد....
.........
........
.......
......
.....
....
...
..
.
اي بي تربيت !! 
براي خواندن ادامه داستان به پايين صفحه برويد !!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مطمئنا فهميديد به چه دليل شوهر خانم براي خريد سوسيس به مغازه قصاب رفت ...
اما ......
.......
......
.....
....
...
..
.
با خودتون چي فكر كرديد؟
حواستون كجاست ؟
نوشته شده توسط sare | ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۰۴:۲۸:۲۰ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |
البته دوستان بايد بگم من اينايرو كه ميخونيد طبق گفته محمد ياوري تو شبكه ايران موزيك نوشتم .
محمد خونش و محل تولدش اهوازه و اونجارو خيلي دوست داره و ميگه بچه هاش خيلي با صفاء هستن .
محمد مادرش معلم و مخالف سر سخت خوانندگي محمد بوده جون مادر گرامي محمد از حاشيه هاي خواننده شدن او خوشش نمياد .
پدر گراميشون هم فوت كردن .
حالا از آهنگاي محمد براتون ميگم :
محمد آهنگ گريه نكن فقط در عرض ١٢ ساعت ساخته .
محمد فقط آهنهاشو به ايران موزيك ميده كه پخش كنه و از شبكه هاي ديگه ميخواد كه كاراي فديميشو پخش نكنه چون خودشونو زيره سوال ميبرن .
محمد ميگه كه قراره يه آلبوم بده بيرون و گفته كه ميخواد آهنگهاي شاد بخونه .
در مورد فيسشم گفته كه :
من چند سال پيش با يه دختره دوست بودم و خانواده دختره مخالف بودن با اينا
بعد كه يه روز با هم ميرن بيرون يه چند نفر حمله ميكنن به محمد و آب رادياتور ماشين ميريزن روش (كجاشو نگفت ) بعد ميگفت كه اين دختر حتي بعد اون اتفاق سراغي ازم نگرفته حتي نگفته محمد زندس يا مرده .
بعد درباره معروفيتشم كه مجريه ازش پرسيد گفت : به قوله يكي از تركا ايفتيضاح معروف شده .
ديگه اينكه براي همه آرزوي موفقيت كرد .
بعد هر چيم كه منتظر شدم ايميلشو بده آخرشم نگفت كه نگفت يعني يادش رفت .
آرزويه موفقيت براش دارم من خودم يكي از طرفداراي پرو پا قرصشم..........
نظر يادتون نره 
نوشته شده توسط sare | ۱۰ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۰۶:۴۸:۳۵ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |
به يه نفر ميگن: با «آجر» جمله بساز، ميگه با آجر كه جمله نميسازن، ديوار ميسازن!
به يه نفر ميگن: با «ابريشم» جمله بساز، ميگه: هوا ابريشم خوبه!
به يه نفر ميگن: با «اختاپوس» جمله بساز. ميگه: اوخ، تا پوستم نسوخته برم تو سايه!
به يه نفر ميگن: با «بنزين» جمله بساز. ميگه: خوش به حال شماها كه سوار بنزين!
به يه نفر ميگن: با «تلاش» جمله بساز، ميگه: مادرم رفت بازار طلاشو فروخت!
به يه نفر ميگن: با «جام جم» جمله بساز. ميگه: صبح كه از خواب پاميشم جامو جم ميكنم!
به يه نفر ميگن: با «حميد و فريد» جمله بساز. ميگه: شما با هميد؟ چند نفريد؟
به يه نفر ميگن: با «خرچنگ» جمله بساز، ميگه: كره خر چنگ نزن!
به يه نفر ميگن: با «رادار» جمله بساز ميگه: از اينجا به خونه ما را داره!!
به يه نفر ميگن: با «زنبور و خر و گاو» جمله بساز، ميگه: زنبور خره، گاو منه!
به يه نفر ميگن: با «ستيز» جمله بساز، ميگه: موبايل سفت ايز آف (mobile set is off)!!!
به يه نفر ميگن: با «سينا» جمله بساز. ميگه: با عباساينا رفتيم بيرون!
به يه نفر ميگن: با «شمشير» جمله بساز، ميگه: فدات شم شير ميخوري؟!
به يه نفر ميگن: با «شيشه» جمله بساز، ميگه: ساعت يك ربع به شيشه!
به يه نفر ميگن: با «صداقت» جمله بساز، ميگه: داشتم با تلفن صحبت ميكردم صدا قطع شد!
به يه نفر ميگن: با «عدس» جمله بساز، ميگه: اگه امشب نياي اَدست دلخور ميشم!
به يه نفر ميگن: با «علي» جمله بساز. ميگه: صندلي
به يه نفر ميگن: با «قيمت» يك جمله بساز، گفت: مامان بدو تو آشپزخونه كه خورشت قيمت سوخت.
به يه نفر ميگن: با «كار و كوشش» جمله بساز، ميگه: شلوار كار من كوشش ؟!
به يه نفر ميگن: با «كشور» جمله بساز، ميگه: با كش ور رفتم خورد به چشمم!
به يه نفر ميگن: با «كيشميش» يك جمله بساز، گفت: من پسر عموش ميشم، تو كيش ميشي؟
به يه نفر ميگن: با «گوهر» يك جمله بساز، گفت: توي گو،هر موقع به من ميرسي ميگي يه جمله بساز.
به يه نفر ميگن: با «لوبيا» جمله بساز، ميگه: كوچولوبيا!
به يه نفر ميگن: با «ماشين» جمله بساز. ميگه: چقدر خوبه كه شما بياييد همسايه ماشين!
به يه نفر ميگن: با «محمد دوعايه» (دروازه بان تيم فوتبال عربستان) يك جمله بساز، گفت: من يك آيه از قرآن حفظ كردم، محمد دوآيه
به يه نفر ميگن: با «ممه» جمله بساز. ميگه: گرممه
به يه نفر ميگن: با «مناجات» يك جمله بساز، گفت: مونا جات رو بنداز بخواب.
به يه نفر ميگن: با «مينا» جمله بساز. ميگه: با قاسماينا رفتيم بيرون!
به يه نفر ميگن: با «نجيب» جمله بساز. ميگه: يه شلوار خريدم نه جيب جلو داره نه جيب عقب!
به يه نفر ميگن: با «نخ سوزن» جمله بساز، ميگه: اين بچههاي تيم ملي واقعا زحمت ميكشند، نخسوزن علي دايي!
به يه نفر ميگن: با «هندونه» جمله بساز. ميگه: هند اونه كه بغل پاكستانه!
به يه نفر ميگن: با «ريلكس» جمله بساز.ميگه:رفتيم باغ وحش با گوريل عكس گرفتيم!!!
به يه نفر ميگن: با «لجن» جمله بساز ميگه همه تو ايران با ما لجن!!!
به يه نفر ميگن: با «كشور» جمله بساز ميگه بچه با كش ور نرو!!!
به يه نفر ميگن: با «ماست» جمله بساز مي گه بربري در انتظار ماست!
به يه نفر ميگن: يه جمله بساز كه توش مرده: باشه مي گه آمبولانس !!
نوشته شده توسط sare | ۱۰ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۰۴:۰۴:۴۲ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |
آنتوني رابينز (Antony robinz) در سال ۱۹۶۱ در خانواده اي نسبتاً فقير به دنيا آمد.. پس از گرفتن ديپلم متوسطه به كارهاي گوناگون روي آورد، اما توفيق چنداني نيافت. در سن ۲۲ سالگي در آپارتمان ۴۰ متري محقري، زندگي مجرد فقيرانه اي داشت و به گفته ي خودش، ناچار بود ظرفهاي غذاي خود را در وان حمام بشويد.
گذشته از گرفتاري هاي مالي، بر اثر پرخوري و بد خوراكي، بيش از يكصد و بيست كيلوگرم وزن داشت، و به علت چاقي، دچار تنبلي، بي حالي و خواب آلودگي شده بود. اما در عين فقر و فلاكت، رؤياها و آرزوهاي جاه طلبانه اي داشت، و در عالم خيال، خود را در قصر زيبايي در ساحل دريا و نزديك جنگل سرسبزي مجسم مي ساخت و براي خود همسري شايسته، اتومبيل گران قيمت و امكاناتي رويايي در نظر مي گرفت. سر انجام مصمم شد كه با چاقي خود، مبارزه كند و براي رسيدن به اين هدف به مطالعه ي چند كتاب پرداخت، اما مطالب آنها را ضد و نقيص يافت و آنها را دور انداخت. پس از آن، براي كاهش وزن خود، راهي ديگر جست. به فكر افتاد فردي را كه از هر جهت سالم و داراي تناسب اندام باشد، پيدا كند و افكار، اعتقادات، و نحوه ي تغذيه او را سرمشق خود قرار دهد. اين شيوه، مؤثر واقع شد و توانست در كمتر از دو ماه، بدون استفاده از رژيم غذايي و عمدتاً با شيوه هاي روانشناسي و كنترل فكر و ذهن، حدود پانزده كيلوگرم از وزن خود را كم كند، و با توجه به قامت بلند خود كه در حدود دو متر بود، تناسب اندام خود را بدست آورد.
موفقيتي كه در زمينه كنترل وزن نصيب او شد، وي را به انديشه وا داشت كه شايد اين شيوه را بتوان در هر زمان، هر جا و هر زمينه، در مورد هر كسي بكار گرفت. ابتدا معتقد شد كه براي بدست آوردن و حفظ تناسب اندام، در وهله ي اول بايد افكار، تصورات، و رفتارهاي فردي را كه از نظر وزن متناسب است دريابيم. ببينيم آن فرد چه مي خورد، چه اندازه اي مي خورد و چگونه مي خورد. سپس او را سرمشق قرار دهيم و به همان نتيجه برسيم.
پس از آن معتقد شد كه ساختمان مغز و اعصاب افراد (بشر)، كم و بيش به هم شبيه است، پس اگر كسي در نقطه اي از دنيا توانسته است كاري بزرگ را به انجام برساند، من هم كه داراي مغز و اعصاب مشابه او هستم مي توانم عيناً همان كار را انجام دهم و به همان نتيجه برسم، به شرط آن كه از همان راهي كه او رفته است بروم و طرز تفكر و رفتارم شبيه او باشد.
او اين طرز تلقي را مورد عمل قرار داد و به ديگران نيز توصيه نمود و نتايج را بررسي كرد و به درستي اين عقيده ايمان يافت.
در اين هنگام به مطالعه عميق، كتب روانشناسي و شركت در كلاس هاي استادان اين علم پرداخت و با فنون تازه اي از قبيل « برنامه ريزي عصبي ـ كلامي » و « روش هاي انجام بهينه كارها » آشنا گرديد، و چون اين شيوه ها را در مورد خود و ديگران به كار گرفت و به نتايج چشمگيري نايل شد، تدريجاً توجه افراد بسياري به سوي او جلب گرديد.
در سال ۱۹۸۴ شيوه هاي تازه روانشناسي را براي تعدادي از قهرمانان ورزشي مورد آزمايش قرار داد و آثار آن در بازيهاي المپيك ۱۹۸۴ نمايان گرديد. پس از آن، ارتش آمريكا وي را براي تدريس روش هاي جديد يادگيري به نظاميان دعوت كرد. ضمن اجراي اين طرح متوجه نقايص آموزشي ارتش در زمينه تيراندازي گرديد و مدعي شد كه مي تواند زمان برنامه هاي آموزشي مزبور را به نصف تقليل دهد. ارتش با وي قرار داد بست تا چنانچه بتواند ادعاهاي خود را عملاً به اثبات برساند، دستمزد قابل توجهي به او بدهد. او نه تنها توانست مدت اين دوره را به كمتر از نصف برساند، بلكه درصد قبولي شركت كنندگان را كه تا آن زمان به طور متوسط ۷۰% بود، به ۱۰۰% افزايش داد. قابل توجه اينكه خود وي تير اندازي نمي دانست و از اسلحه و جنگ تنفر داشت و آنچه مايع توفيق او شد، اطلاعات عميق روانشناسي، لحن نافذ و احاطه به اصول آموزش و نحوه يادگيري بود.
اين موفقيت ها، پاداشهاي مادي و معنوي فراواني به همراه داشت. پله هاي بعدي موفقيت را به سرعت طي كرد و به زودي به همه آرزوها و خواسته هاي خود رسيد. در كمتر از دو سال، با همسر دلخواه خود ازدواج كرد. قصر زيبايي در سواحل سرسبز « سن ديه گو » خريد كه از طرفي مشرف به دريا بود.. اتومبيل و وسايل زندگي خود را مطابق با آنچه در روياهاي جواني خود مي ديد، تهيه كرد. به كمك دوستانش شركتي را تأسيس كرد كه نامش را « بنياد رابينز » ، گذاشتند كه به منظور كمك به افراد براي رسيدن به موفقيتهاي فردي و حرفه اي تأسيس شده است و سالانه دهها هزار نفر را آموزش مي دهد.
رابينز براي بهبود عملكرد كاركنان ، با سازمانهايي از قبيل IBM، American express ، Mac Daglas ، AT&T و ارتش ايالات متحده و همچنين تيمهاي ورزشي لس آنجلس و قهرمانان مدال طلاي المپيك همكاري كرد. وي همچنين مورد مشاوره ي بسياري از چهره هاي معروف جهاني بوده و درمورد بازسازي شهر شفيلد كه چهارمين شهر بزرگ انگلستان است نيز طرف مشورت بوده است.
توني، سمينارها و سخنراني هاي متعددي را در شهرهاي مختلف اجرا كرد و برنامه هاي آموزشي فراوان را براي خردسالان، بزرگسالان، معلولين و عقب افتادگان ذهني ترتيب داد و در سال ۱۹۹۱ بنيادي غيرانتفاعي را بوجود آورد كه هدفش كمك به كودكان عقب مانده ، افراد بي خانمان ، سالمندان و زندانيان است . با شيوه هاي روان درماني خاص خود، بسياري ازافراد را از چنگال يأس ها، افسردگي ها و ترسهاي بي دليل ( نظير ترس از تاريكي، جمعيت، ارتفاع، مرگ و نظاير آن ) نجات داد و به شهرها و كشورهاي متعدد مسافرت كرد و مورد مشورت افرادي از طبقات مختلف نظير رؤساي جمهوري، مديران، صاحبان صنايع و بازرگانان واقع شد و در سمينارهاي او گروه هاي بيشماري شركت كردند. از طريق مطبوعات و برنامه هاي هفتگي تلويزيوني به اشاعه افكار و عقايد خود پرداخت. در ضمن، برنامه ي « عبور از روي آتش » او كه بخش كوچكي از محتواي سمينارهاي او را تشكيل
مي داد و به منظور ايجاد اعتماد به نفس در شركت كنندگان طرح شده بود توجه مطبوعات و رسانه هاي گروهي را جلب كرد.
اجراي سمينارها و برنامه هاي تلويزيوني نامبرده شده تا اين زمان همچنان ادامه دارد و همه ي هفته، بينندگان مشتاق، برنامه هاي او را از تلويزيون مشاهده مي كنند.
علاقه ي خاص رابينز به اين است تا با كمك به افراد ، جهان را جاي بهتري براي زيستن بسازد ، و به افراد جامعه كمك كند تا سرنوشت خود را به دست گيرند ، روابط خود را باافراد جامعه بهتر سازند ، به دنبال هدف هاي ارزشمند زندگي خود بروند ، بر ناكامي هاي عاطفي يا مالي غلبه كنند و به سهم خود به جامعه و كشور خدمت نمايند.
رابينز، در سال ۱۹۸۶، در حالي كه بيش از ۲۵ سال نداشت، حاصل انديشه ها و تجربه هاي عملي خود را در كتابش به نام « به سوي كاميابي » به رشته تحرير كشيد و در آن رازهاي موفقيت خود و بسياري از افراد موفق را آشكار ساخت. اين كتاب در ۱۹۸۷، عنوان پرفروش ترين كتاب را به خود اختصاص داد.
در سال ۱۹۹۱ كتاب ديگري به نام بسوي كاميابي ۲ ( نيروي عظيم درون را فعال كنيد ) به رشته تحرير در آورد. اين كتاب نيز مانند كتاب قبلي به عنوان پرفروش ترين كتاب سال انتخاب شد.. سال ۱۳۷۱ اين دو كتاب توسط آقاي مهدي مجرد زاده كرماني ترجمه و در دسترس ايرانياني قرار گرفت كه به دنبال تغييرات عظيم در زندگي خود و ديگران بودند.
خود او در پشت جلد كتاب بسوي كاميابي چنين مي نويسد: ” شما نيز مانند ساير افراد موفق، مي توانيد به سوي كاميابي گام برداريد. مي توانيد به همه خواسته ها و آرزوهاي خود در زندگي برسيد. مي توانيد پدر يا مادري بهتر، دوستي صميمي تر، همسري شايسته ، بازرگاني موفق تر، مديري كاردان تر يا قهرماني نيرومند تر باشيد. مي توانيد كلامي نافذ داشته باشيد و با اشخاص، فوراً صميمي شويد. مي توانيد جسمي سالم و اندامي متناسب داشته باشيد.
مي توانيد به كمك پنج كليد طلايي، به ثروت وخوشبختي برسيد. مي توانيد ترس، نگراني، افسردگي و يا هر نوع عادت نامطلوب را ازخود دور كنيد. مي توانيد با اراده و مصمم باشيد و حتي از روي خرمني از آتش به سلامت عبور كنيد.”
آقاي رابينز، در حال حاضر ۳۵ سال دارد و با همسر و فرزندانش در« دلماكاليفرنيا » زندگي مي كند. رابينز از روشهاي گوناگوني براي بالا بردن سطح زندگي خود و ديگران استفاده مي نمايد. اعتقاد او بر اين است كه فرايند تفكر و ارزيابي چيزي جز پرسش و پاسخ دروني نمي باشد. مي دانيم كه نحوه تفكر و ارزيابي ما ( كه خود ارزيابي هم به عوامل گوناگون درموقعيت ارزيابي بستگي دارد ) احساس ما را شكل مي دهد و با توجه به اينكه يك شخص هر چه هم كه عاقل و بالغ باشد بر اساس احساسات خود ونه بر اساس فكر خود عمل مي كند، پس نوع احساس ما در هر لحظه، رفتار ما را شكل داده و اين رفتارها و عادت هايي كه شايد بسياري از مواقع متوجه ميزان بازدارند گي آنها نيز نمي شويم، نهايتاً سرنوشت ما را شكل مي دهند.

نوشته شده توسط sare | ۸ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۰۹:۳۱ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |
درباره وبلاگ
تقديم ميكنم به تو...
فهرست اصلی
آرشيو ارسال ها
آرشیو موضوعی
موضوعي ثبت نشده است
پیوندهای روزانه
صفحات
كد هاي كاربر
طراح قالب