مادر ناهيد را در اتوبوس ديدم. انگار در يك سالي كه او را نديده بودم نيم قرن پيرتر و شكسته تر شده بود . لباس سياه بر تن داشت سلام كردم ، آشنائي دادم و با احتياط علت سياه پوش شدنش را جويا شدم . آهي كشيد و گفت :

مريم جان . ناهيد ناغافل سكته كرد و مرد . غم مرگ او پيرم كرد . آدم يك عمر اولاد بزرگ ميكند كه موقع پيري عصاي دستش باشد اما اگر عصا بشكند و آدم در نيمه راه سرگردان شود ، خيلي درد ناك است . اين طورنيست ؟

چنان تحت تاثير قرار گرفتم كه از سوال بي جاي خودم پشيمان شدم . به او تسليت گفتم و چون حس كردم مادر داغديده دوستم مايل به ادامه صحبت نيست ، سكوت كردم .

ناهيد يكي از بهترين دوستانم در دوره دبيرستان بود . اما قبول شدن من در كنكور و توقف او پشت كنكور موجب شد تا كمتر يكديگر را ببينيم . ارتباط ما بيشتر تلفني بود كه آن هم براي مدتي قطع شد و بعد يك روز گرفت و از من براي شركت در جشن بيست سالگي تولدش دعوت كرد و چون قرار بود دوستان قديمي امان بيايند، با شوق و ذوق دعوتش را قبول كردم و جشن تولد او رفتم . اما كاش نرفته بودم . ناهيد به كلي عوض شده بود . چند نفر دوست تازه اش را هم دعوت كرده بود . همگي آنها خود را شبيه مانكن ها آراسته بودند . با خودم فكر كردم به مناسبت جشن تولدش چنان لباسهايي پوشيده ، اما دوستانش چرا با آن لباس و آرايش آمده بودند ؟ به محض بريدن و تقسيم كيك خداحافظي كردم ، ناهيد اما رهايم نكرد و تا بيرون آپارتمان بدرقه ام كرد و با ذوق و شوق به من خبر داد كه با جواني به نام خسرو آشنا شده و قرار است با هم ازدواج كنند و بعد هم براي همشه به ايتاليا بروند تا خسرو مدرك دكتراي خود را بگيرد . به او تبريك گفتم . خداحافظي كردم و رفتم و ديگر او را نديدم تا خبر مرگش را از مادرش شنيدم و چقدر خودم را ملامت كردم كه چرا آن روز از او سوال نكردم كه آيا ازدواج كرده بود يا هنوز دوران نامزدي را ميگذراند كه مرد .

چند ماه بعد از ديدار مادرم با ناهيد ، كه مسئول روابط عمومي موسسه اي كه در آن مشغول كار شده بودم ، زنگ زد و گفت كه ميهمان دارم . گفتم : او را به محل كارم بفرستند . چون در آن لحظه كارم زياد بود و فرصت نداشتهم به قسمت روابط عمومي بردم و با ميهمان صحبت كنم . لحظاتي بعد صداي آشنائي كه گفت : مريم جون . مرا به خود آورد . سرم را بلند كردم و به تازه وارد كه آغوش گشوده بودم و به طرفي مي آمد، نگاه كردم . از ديدن او بدنم به لرزه افتاد و زبانم بند امد . تازه وارد دوستم ناهيد بود كه چيزي قبل خبر مرگ او را از زبان مادرش شنيده بودم ...

ناهيد ، وقتي وحشت ، ترس و ناباوري مرا ديد، قسمتي از روسري خود را از طرف چپ گونه اش كنار زد و با اشاره به زخم هولناكي كه از كنار شقيقه تا قسمتي از گردنش را پوشش داده بود ، گفت :

با اين وضعيت كه مي بيني و شرح پريشاني و قصه بي سر و ساماني ام كه برايت خواهم گفت : مادرم حق دارد كه بگويد من مرده ام . دروغ هم نمي گويد ، من مرده ام ، زنده نيستم ...

ناهيد حرف مي زد و مي گريست و من نيز با شنيدن حرفهايش بغض كرده بودم . او گفت : بعد از آنكه در دانشگاه قبول نشدم در يك شركت كار گرفتم ، از همان روز اول مدير عامل صريحا به من گفت كه بايد در شركت آراسته و پيراسته باشم . شرط او را پذيرفتم و هنوز اولين حقوقم را نگرفته بودم كه فهميدم تمام دختران ديگري كه در شركت كار مي كنند ، با همكاران مرخيلي راحت و صميمي رفتار مي كنند . به عنوان مثال مدير عامل دوست نازي بود كه در جشن تولدم ديدي و لباس حرير بنفش به تن داشت . من هم با وسوسه همكارانم ، با خسرو دوست مدير عامل كه مي گفتند دكتراي فيزيك دارد ، دوست شدم و از اقبال من در همان موقع هم خواستگاري كه از نظر خانواده ام كاملا مناسب بود برايم پيدا شد . من موضوع را با خسرو در ميان گذاشتم و از او خواستم به خواستگاري ام بيايد . او بهانه آورد كه خانواده اش در ايتاليا هستند بودن آنها نمي تواند به خواستگاري من نبايد و بايد حداقل چند ماه به او فرصت بدهم تا از مادرش خواهش كند به تهران بيايد . من حاضر بودم صبر كنم ، اما خانواده ام ، مخصوصا مادرم ، كه انگار متوجه بعضي چيزها شده بود ، پا فشاري مي كردند كه هر چه زودتر ازدواج كنم . من هم خسرو را در فشار گذاشتم و حتي تهديدش كردم كه اگر به خواستگاري نيايد از او به جرم آزار ، جبر و تهديد ، شكايت خواهم كرد و اگر تا آن موقع چنان كاري را نكرده ام به خاطر وعده هائي بوده كه به من داده است ...

مدتي بعد از آن تهديد ، چهره واقعي خسرو را ديدم و فهميدم مردي است زورگير و ناجوانمرد كه بعد از فريب دختران ، انها را به شيخ نشين ها مي برد و مي فروشد . كاري كه با من هم انجام داد . او پيشنهاد كرد از خانه فرار كنم تا با هم ازدواج كنيم و به ايتاليا برويم . او گفت وقتي مدرك تخصصي خود را بگيرد با جاه و جلال بر مي گرديم و من گول حرفهايش را خوردم ، از خانه گريختم و سر از يكي از شيخ نشين ها در اوردم و چند روز بعد فهميدم مرا به يكي از خانه هاي بد نام فروخته است . چند ماه اسير آنها بودم تا بالاخره فرصتي يافتم و فرار كردم . اما صيادان آن خانه مرا يافتند و با اسيد پاشيدن به چهره ام مرا مجازات كردند و بعد كنار بندر رهايم كردند ، زيرا بيمار بودم و ديگر برايشان خاصيتي نداشتم . حالا در تهرانم در حالي كه تمام اين وقايع در طول يازده ماه برايم رخ داده ، از عزت به ذلت افتاده ام . خانواده ام از آن محله رفته اند ، زيرا فرار من لكه ننگي بردامان آبروي آنها شده بود . حالا من مانده ام و يك دنيا كينه و نفرت ... دنبال خسرو مي گردم تا ابتدا چهره او را از سكه بياندازم تا نتواند آن را دانه اي براي دام فريب ديگران كند و بعد هم هر چه پيش آيد خوش آيد . ناهيد سكوت كرد من هم حرفي براي گفتن نداشتم ، به بهانه آوردن چاي ، به حسابداري رفتم ، مقداري مساعده گرفتم ، در يك پاكت گذاشتم و همراه با دو ليوان چاي به اتاقم بر گشتم . ناهيد بي خداحافظي رفته بود و جز بوي عطر تندش اثري از او بر جاي نمانده بود .


...ادامه مطلب


نوشته شده توسط sare | ۴ تير ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۵۳:۳۶ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |